![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 21:39 توسط مهدی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 16:40 توسط مهدی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 16:38 توسط مهدی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 16:37 توسط مهدی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 16:33 توسط مهدی |
|
در پشت خاکریزها به اصطلاحاتی برخورد می کردیم که به قول خودمان تکیه کلام دلاوران روز و پارسایان شب بود. عبارت های آشنایی که در ضمن ظاهر طنز آلود مفهوم تذکر دهنده به همراه داشت. تعدادی از این عبارت های آشنا را با هم مرور می کنیم.ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 تیر1387ساعت 23:49 توسط مهدی |
|
|
کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آنها را بالا گرفته بود و توضیح می داد:
اینکه می بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره 120 است. خیلی آقاست. وقتی می آید پیشاپیش خبر می کند، پیک می فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید! سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می شوند محضرتان به عرض ملوکانه می رسانند منتها دیگر فرصت نمی دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می رسند. نوبت به خمپاره 60 رسید، خمپاره ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب حیاء، آرام و بی سر و صدا. دلت می خواست آن را درسته قورت بدهی. اینقدر شیرین و ملیح بود: بله، این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان 60 عزیز است. عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی فهمی کی می آید کی می رود. یک وقت دست می کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می بینی، اِ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی گوید که کرده ام. می گوید ما وظیفه مان را انجام می دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می شود. هیاهو نمی کند که من می خواهم بیایم. یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می رسم. می گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم، چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می گوید بمب! بعد معلوم می شود خمپاره 60 بوده است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 12:10 توسط مهدی |
|
|
نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.
اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن! - آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا! - نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟! - آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش. آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 11:59 توسط مهدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:23 توسط مهدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 1:54 توسط مهدی |
|
حاج حسین سیب سرخی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 1:4 توسط مهدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 0:54 توسط مهدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 20:34 توسط مهدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 14:57 توسط مهدی |
|
خواستم اینجا حرف دلمو بگم تا کمی سبک شم اما هر چی فکر کردم دیدم نگم بهتره چون اگه بگم بیشتر می سوزم اگه تو دلم بمونه و اینطوری بسوزم بهتره یا علی مدد. . . . . . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 1:37 توسط مهدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 1:30 توسط مهدی |
|
|
اعوذ بالله من نفسي
سلام عليكم بدون هيچ مقدمه اي سوال نظر سنجي : اگه يه كارت سوخت پيدا كنيد چه كارش مي كنيد؟ ۲۴۹ نفر گفتن ميندازنش توي صندوق پست ۱۰۵ نفر گفتن ازش استفاده مي كنن ۴۵ نفر گفتن اصلا برش نمي دارن (دست بهش نمي زنن) ۱۱۷ نفر گفتن تحويلش مي دن به صندوق پست ۵۳ نفر گفتن دربارش فكر نكردن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 1:27 توسط مهدی |
|
|
بسم رب الشهدا
در روز 5 اسفند سال 1284 شمسي، در محله قديمي خيابان در شهر تبريز، فرزند مشهدي جعفر و آسيه خانم يعني رسول چشم به جهان گشود. آسيه خانم يکي از گريه کنان روضه امام حسين (ع)، با عشق و محبتي که به مولا داشت فرزند خود را بزرگ کرد ولي بازيهاي روزگار از رسول، جواني خلافکار و لاابالي بارآورد. بعد از سنين بيست و چهار پنج سالگي، رسول شهر و ديار خود را رها کرد و به تهران آمد. از آنجايي که رسول آذري زبان بود در تهران به رسول ترک شهرت يافت. يکي از شبهاي دهه اول محرم بود و رسول ترک دهانش را از نجاستي که خورده بود با آب کشيدن به خيال خود پاک کرد چرا که باز مي خواست به همان هيأتي برود که شبهاي گذشته نيز در آن شرکت داشت. ولي اين بار گويا فرق مي کرد. پچ پچ مسئولان هيأت که با نيم نگاهي او را زير نظر داشتند برايش ناخوشايند بود. رسول يکي از قلدرهاي شروري بود که حتي مأموران کلانتريهاي تهران از اينکه بخواهند با او برخورد جدي داشته باشند بيم و هراس داشتند. مي شود گفت که رسول از انجام هيچ گناهي مضايقه نکرده بود و اين به زعم هيأتي ها که او در مجلسشان بود، گران تمام مي شد. بالاخره يکي از ميان آنها برخواست و در مقابل رسول قد راست کرد و در برابر لبخند رسول، از او با لحني تند خواست که ازمجلس بيرون رود. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتي به حرفهاي او گوش مي داد. خيلي ناراحت و عصباني شد ولي چيزي نمي گفت. همه جا را سکوت فراگرفته بود. به گمان بعضي ها و طبق عادت رسول مي بايست دعوايي راه مي افتاد اما او بدون هيچ شکايتي و با دلي شکسته آنجا را ترک کرد و رو به سوي خانه حرکت کرد. هرچند رسول آدمي بسيار قلدر و شرور بود ولي اعتقادش به آقاامام حسين (ع) به اندازه اي بود که به او اجازه نمي داد تا از خادمان حسيني (ع) کينه و عقده اي به دل بگيرد و دعوا کند. آن شب نيز مثل شبهاي ديگر گذشت. صبح خيلي زود بود و هنوز شهر هياهوي روزانه خود را شروع نکرده بود که در يکي از خانه ها باز شد و مردي بيرون آمد. از حالتش پيدا بود که براي انجام امري عادي و روزمره نمي رود. او به سوي خانه رسول ترک مي رفت. به جلوي درخانه رسيد و شروع به در زدن کرد. رسول با شنيدن صداي در، خود را به پشت در رساند و در را باز کرد. پشت در کسي را مي ديد که به طور ناخودآگاه نمي توانست از او راضي باشد، بله، حاج اکبر ناظم مسئول هيأت ديشبي بود. همان هيأتي که رسول ديگر حق نداشت به آنجا برود. اما برخورد گرم و صميمي حاج اکبر حکايت از چيز دگيري داشت. بعد از کلي معذرت خواهي، از رسول خواست تا در شبهاي آينده در جلسات آنها شرکت کند اما چرا؟ مگر چه شده؟ ناظم ديگر بيش از اين نمي خواست توضيح دهد ولي اصرار رسول پرده از رازي عجيب برداشت. مرحوم حاج اکبر ناظم در شب گذشته در عالم خواب ديده بود که در شبي تاريک در صحراي کربلاست. او تصميم مي گيرد که به طرف خيمه هاي امام حسين (ع) برود ولي متوجه مي شود که سگي در حال پاسباني از آنجاست و به هيچ کس اجازه نزديک شدن به آن خيمه ها را نمي دهد. ناظم زماني که مي خواهد به آنجا نزديکتر شود، سگ به او حمله مي کند. وقتي که مي خواهد خود را از چنگال آن سگ رها کند متوجه منظره اي عجيب مي شود، بله، چهره آن سگ همان چهره رسول ترک بود. مسئول پاسباني از خيمه ها ي امام حسين (ع) را رسول ترک برعهده داشت. اين همان چيزي بود که در رسول انقلابي عظيم ايجاد کرد و به يکباره از رسول ترک، حربن يزيد رياحي ديگري ساخت. بله، رسول به يکباره اسير زلف يار شده بود و ديگر هر چه بر زبان مي آورد شهد و شکري سوزان بود؛ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند او از آن روز به بعد يکي از شيداترين و دلسوخته ترين دلداده ها و ارادتمندان به امام حسين (ع) مي شود به گونه اي که هر سخني که از او درباره آقا بيرون مي آمد، هر شنونده اي را گريان و منقلب مي ساخت و از اين رو به حاج رسول ديوانه شهرت يافت و داستانهاي شگفت انگيزي از او نقل مي شود که ارادت او را به اين خاندان عزيز اثبات مي کند. برگرفته از کتاب رسول ترک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 1:23 توسط مهدی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 1:20 توسط مهدی |
|
حاج عبد الرضا هلالی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 1:11 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من مهدی 19 ساله متولد ارومیه و عاشق شهادتم چند تا دوست مذهبی دارم که با هم یه هیئت رو تشکیل دادیم به نام هیئت بیت الاحزان حضرت فاطمه الزهرا(س)ارومیه که الحمد لله خوب پیش میره هدف از ایجاد این وبلاگ جذب عاشقانه شهادته
من خاک پای تموم عاشقان هستم |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
هیئت بیت الاحزان حضرت فاطمه الزهرا(س) ارومیه ارباب... نفسم تنگ آمده ! عاشقان زهرا(س) هیئت الرضا محفل انس با بسیجیان ورهروان شهداء عبد الرضا هلالی |
|
RSS
|